غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
420
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ولد اولجايتو اپردى و تايان بهادر را جهة نصيحت زنده حشم بشبرغان فرستاد آن بيخرد ايشان را مقيد گردانيد و اينخبر بسمع پادشاه هفت كشور رسيده آتش خشم خسروانه التهاب يافت و با لشگر ظفر اثر از آب آمويه گذشته عنان به طرف شبرغان تافت و بعد از محاصره آن بلده زنده حشم از كرده پشيمان گشته امير اولجايتو اپردى و بعضى ديگر از اعاظم نوئينان را شفيع جرايم خود ساخت و آنجماعت زبان شفاعت گشاده امير تيمور گوركان ملتمس ايشان را بعزاجابت مقرون گردانيد و سپاه دست از محاصره و محاربه بازداشته زنده حشم نى مرده و نى زنده از قلعه شبرغان بيرون آمد و امير موسى را همراه آورده باستادكان پايهء سرير سلطنت مصير سپرد و پادشاه پوزش پذير زنده حشم را مشمول عواطف بيدريغ ساخته نوبت ديگر زمام ايالت شيرغان را در قبضهء اختيار او نهاد و عنان عزيمت به صوب ماوراء النهر انعطاف داد چون به شهر سبز رسيد نظر عنايت بر حال امير موسى انداخته قامت قابليتش را بتشريفات فاخره بياراست و حكومت ايل والوس او را بوى مفوض گردانيد و در سنه 774 كرت ديگر زنده حشم باغواء خانزاده ابو المعالى ترمدى ياغى شده بترمد رفت و در آنحدود دست بغارت و تاراج برآورد و اينخبر بعرض صاحب - قران عالى گهر رسيده ختاى بهادر و ارغونشاه بورداليغى را با لشگرى بيت همه با دل شاد و با ساز جنك * همه گيتى افروز با نام و ننك بدفع شر مخالفان بداختر نامزد فرمود و جنود شبرغان از وصول بهادران رستم توان خبر يافته برآب آمويه از كشتيها پل بستند و جماعتى از ايشان شب بپاى فرار از آب گذشته آن سرپل را ويران ساختند و چون زنده حشم با ساير خيل و حشم سياهى سپاه نصرت قرين ديدند بترسيدند و روى بصوب گريز آورده بر سر جسر تاختند و بعد از آنكه بميان پل رسيدند آنطرف را مانند حال خود خراب يافتند و متحير گشته در آن حين دليران لشگر سمرقند از عقب دست قدرت به تيرباران برآوردند و آن بدبختان خذلان مآب ع روان در نهيب و اجل در شتاب خود را در آب افكندند و جمعى كثير از زخم پيكان شعلهسان در ميان آب جان دادند و زنده - حشم با دلى پژمرده و زمرهء از مردم افسرده بساحل نجات رسيده خود را در شيرغان انداخت و باستحكام برج و باره و فيصل و دروازه پرداخت آنگاه صاحبقران عاليجاه امير جاكو برلاس را با سپاهى كردون اساس بمحاصرهء شيرغان فرستاد و امير جاكو فصل زمستان در آن كار بپايان رسانيده چون طليعهء لشگر بهار روى نموده زنده حشم بپاى عجز و اضطرار از چهار ديوار حصار بيرون آمد و امير جاكو او را همراه خويش بپايهء سرير اعلى برده زبان بشفاعت گناهانش بگشاد و امير صاحبقران كرت ديگر از سر خون زنده حشم درگذشته كوشش را بدرر نصيحت و پند بياراست و سرش را از افسر امنيت بلند ساخته كمر زرنيش برميان بست و خلعت فاخر در قامت قابليتش پوشانيده اسب تازىنژاد انعام فرمود و همدرين سال صاحبقران ستوده خصال سپاه به طرف مغولستان كشيده در وقتى كه از آن ديار مظفر و منصور عنان بمستقر سرير سلطنت مسير معطوف